امروز دم غروب بعد مدتها که اصلا هیچ وقت نکرده بودم پنج دقیقه یه جا بشینم و فکر کنم رفتم تو باغ پشت خونه نشستم . با یه نخ سیگار و یه لیوان شیر چایی که کشف تازه امه. همین طوری که به زمین نگاه می کردم یه دفعه یه دونه سوسک کوچولو دیدم که داشت عین همون کارتون نیک و نیکو یه چیزی رو به سختی هی قل میداد و می برد. طنز ماجرا در این بود که من یه دفعه احساس هم ذات پنداری عمیقی با هاش کردم . منم تو این سه هفته که اینجا هستم هی دارم همین قد زحمت می کشم . یادمه قبل اینکه بیام فقط قصد داشتم یه مدت جا عوض کنم و تجربه تازه کنم. نه اینکه حالا بده اوضاع ولی طبق معمول من خیلی خودم و غرق کردم.
اینجا تو پاریس خیلی از مهارتهایی که قبلا به واسطه زندگی تو شهر بزرگ کسب کرده بودم رو دوباره به کار گرفتم. احساس می کنم دوباره چندین سال جوون شدم . انگار برگشتم به سالهای اول دانشگاه . اون موقع که می رفتم کلاس زبان فرانسه و به خنده به همه می گفتم من دلم می خواد یه روز تو پاریس زندگی کنم. …. من هیچ وقت برای رفتن به هلند نقشه نریخته بودم . پیش اومد. اما دلم می خواد که یه روز بتونم برم دنبال آرزوی دوران جوانیم . راه رفتن تو خیابون های پاریس و هر روز سوار مترو شدن و دیدن آدم های همه شهر که دارن می رن سر همه جور کار خیلی خوبه . دوباره اون سرگرمی قدیمی که وقتی یکیو تو اتوبوس یا مترو می دیدم واسه خودم قصه زندگیشو حدس می زدم از رو قیافه اش یا یه قصه واسه اش می ساختم برگشته . چه قدر قصه داشتم اون موقع ها . خیلی وقته که این قدر همه اش زندگیم پره با کار یا با دوستان یا با پارتنر که اصلا وقت نمی کنم دریم ببافم . امروز این 5 دقیقه که سیگار زدم رو خیلی دوست داشتم .
می خوایم بریم وودی آلن رو تو پاریس ببینیم! هورا