اون سوسکه تو نیک و نیکو که هی یه چیزی گوله می کرد و قل می داد!

امروز دم غروب بعد مدتها  که اصلا هیچ وقت نکرده بودم پنج دقیقه یه جا بشینم و فکر کنم رفتم تو  باغ پشت خونه نشستم . با یه نخ سیگار و یه لیوان شیر چایی که کشف تازه امه. همین طوری که به زمین نگاه می کردم یه دفعه یه دونه سوسک کوچولو دیدم که داشت عین همون کارتون نیک و نیکو یه چیزی رو به سختی هی قل میداد و می برد. طنز ماجرا در این بود که من یه دفعه احساس هم ذات پنداری عمیقی با هاش کردم . منم تو این سه هفته که اینجا هستم هی دارم همین قد زحمت می کشم . یادمه قبل اینکه بیام فقط قصد داشتم یه مدت جا عوض کنم و تجربه تازه کنم. نه اینکه حالا بده اوضاع ولی طبق معمول من خیلی خودم و غرق کردم.

اینجا تو پاریس خیلی از مهارتهایی که قبلا به واسطه زندگی تو شهر بزرگ کسب کرده بودم رو دوباره به کار گرفتم. احساس می کنم دوباره چندین سال جوون شدم . انگار برگشتم به سالهای اول دانشگاه . اون موقع که می رفتم کلاس زبان فرانسه و به خنده به همه می گفتم من دلم می خواد یه روز تو پاریس زندگی کنم. …. من هیچ وقت برای رفتن به هلند نقشه نریخته بودم . پیش اومد. اما دلم می خواد که یه روز بتونم برم دنبال آرزوی دوران جوانیم . راه رفتن تو خیابون های پاریس و هر روز سوار مترو شدن و دیدن آدم های همه شهر که دارن می رن سر همه جور کار خیلی خوبه . دوباره اون سرگرمی قدیمی که وقتی یکیو تو اتوبوس یا مترو می دیدم واسه خودم قصه زندگیشو حدس می زدم از رو قیافه اش یا یه قصه واسه اش می ساختم برگشته . چه قدر قصه داشتم اون موقع ها . خیلی وقته که این قدر همه اش زندگیم پره با کار یا با دوستان  یا با پارتنر که اصلا وقت نمی کنم دریم ببافم . امروز این 5 دقیقه که سیگار زدم رو خیلی دوست داشتم .

می خوایم بریم وودی آلن رو تو پاریس ببینیم! هورا

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

نوش…

گاهی یه پیک شراب قرمز و یه ساعت اختلاط با یه رفیق قدیمی بعد یه روز شلوغ پلوغ چه می چسبه:)
نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

اینم خواب بود دیدم؟

دیشب خواب دیدم یه جا تو صف توالت وایستادم . بعد وارد توالت که شدم کثیف ترین و تهوع آورترین  توالت ایرانی رو جلوی روم دیدم … همون تو خواب حالم داشت به هم می خورد و تو دلم به زنای ایرانی که دستشویی رو به اون روز در آورده بودن فحش می دادم . کلی با جون کندن از خواب پریدم. … آخه نمی دونم من که لااقل دوسال هست که پا ایران نذاشتم چه برسه که برم توی توالت عمومی ایرانی چرا باید یه همچین خواب بدی ببینم :(  نمی دونم اینم بخشی از اضطراب ایران رفتنه یا چی؟
نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

بیا بنویسیم رو ی خاک… رو درخت … رو پر پرنده …رو ابرا….

دیشب با رفقای آلمانی تولد مو تو با ر بلژیکی  جشن گرفتیم. هی آبجوی گولیات خوردیمو ذوق کردیم. اما امروز من با یه سر درد به بزرگی همه اتاقم بیدار شدم . دوش گرفتمو قهوه درست کردمو آخرش هم موندم تو تخت . نرفتم سر کار. به جاش شروع کردم به اینترنت گردی . اول یه بار دیگه تو سایت مهاجرت کانادا امتیازمو چک کردم دیدم بعله هنوزم اگه بخوام می تونم برم . انگار اگه این کارو نمی کردم این هفته ام به آخر نمی رسید.  آخه می دونین از اول هفته کک به جونم افتاده بود که نکنه دیگه نتونم بر کانادا . بعدش نشستم توی سایت مرکز کبد آمستردام دنبال امکانات کارگشتم . انگار مثلا از فردا بی کارم و باید کار پیدا کنم. … یکی نیست به من بگه به جای این کارا کارت و درست انجام بده . یعنی چی که می ری سر کار بعد یادت نمیاد می خواستی اون روز چی کار کنی. یعنی چی که می ری سر کار بعد از شدت دلهره هی رو صندلیت بند نمی شی. یعنی چی که می ری سر کار هی لبخند تحویل همه می دی که فکر کنن تو از همه بیشتر به خودت مسلطی… چرا هیچ وقت سر کار دیوونه بازی در نیاوردی که مردم فکر نکنن تو خیلی قوی هستی و به هیچ کمکی احتباج نداری. چرا هر جا می ری باز همینی که هستی. بعد دو ماه همه می گن به به چه آدم قویه این دختره و بعد دیگه جا نداری که ضعیف باشی… اصلا دلم می خواد ضعیف باشم . دیگه دلم نمی خواد لبخند بزنم. واقعا بعد این یه سال چه غلطی می خوام تو زندگیم بکنم؟
واسه تولدم یه ماساژ با عسل هدیه گرفتم . خودم هم برای خودم یه کت خیلی گرم خریدم . لااقل یخ نزنم تو این یه سال تا بینم بعدش می خوام چه غلطی بکنم… یه بلوز هم په په داد که اندازم نیست:)
خوب غر هامو زدم .. حالا برسم به امور خوشحال کننده. به تازگی قادر شدم که کتابهای هلندی رو به زبون هلندی بخونم خوشحالم.
نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

it is snowing….

امروز صبح پنجره رو باز کردم دیدم دیشب برف اومده. یاد اون معما های بچگی افتادم : اون چیه که وزنش خیلی زیاده ولی وقتی میوفته رو زمین صدا نداره؟
اصلا دلم نمی خواست بیام سر کار . از اون روزها بود که دوست داشتم با یه لیوان پر چایی لم بدم رو صندلی پشت پنجره کتاب بخونم…
نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

غرور و تعصب…

پریروز صبح از خواب بلند شدم . قرار نبود برم سر کار . همین جور که تو تخت دراز کشیده بودم تو اون خلوت صبح یه دفعه دلم برای خوندن یه کتاب که خیلی سال قبل خونده بودم تنگ شد. غرور و تعصب نوشته جین اوستین. اون موقع اول راهنمایی بودم که کتاب رو یکی از هم کلاسی ها بهم داد تا بخونم. فکر کنم اولین کتاب صورتی و دخترونه ای که خوندم همین بودم. پر از خیال پردازی های صورتی راجع به عشق و ازدواج و رقص و لباس های مهمونی و تور و روبان. یادمه که تا دیر وقت بیدار می موندم و می خوندم. و حتی اونبار کتاب رو دو بار پشت سر هم خوندم. قبل از اون کتابهایی که خونده بودم همه یا توسط مامانم خریده شده بود که قاعدتا همیشه با توجه به گروه سنی بود یا خودم از تو کتابخونه قدیمی خونه داییم پیدا کرده بودم که سابقا متعلق به یه عده آدم جوون بود و همه مربوط به آرزوهای طلایی دوران کمونیستی و زندگی کارگری یا نهایتا ادبیات کلاسیک روسیه تزاری…. و تا اونجا که یادم میاد هیچ کدوم صورتی نبودن. غرور و تعصب یه دفعه یه تغییر در من ایجاد کرد . منو به دنیای خیال پردازی های دختران مجرد در انتظار ازدواج وارد کرد. اون موقع به نظرم خیلی واقعی بود. دلم می خواست منم می تونستم برم تو اون مهمونی های مجلل هی برقصم و عاشق بشم. کتاب بعدی که خوندم رمان بر باد رفته بود. این کتاب رو هم خدا می دونه چند بار خوندم. هرگز لذت خوندن هر دو این کتاب ها رو فراموش نمی کنم. خلاصه چند روز پیش دلم یه دفعه برای عالم صورتی غرور و تعصب تنگ شد. اول رو اینترنت دنبال فیلمش گشتم که دانلود کنم ببینم. بعد که نشد سریالشو پیدا کردم و یه قسمتشو دیدم. بعد امتحان رانندگی داشتم که دوباره رد شدم. عصبانی و سر خورده احساس کردم که اگر به یه عالم صورتی نرم حتما اون شب دق می کنم. این بود که رفتم کتابشو خریدم و فیلمشو هم کرایه کردم. همون شب فیلمو دیدم و از همون شب هم نششستم به دوباره خوندن کتاب. جدای از متن کلاسیک و انگلیسی قدیمی کتاب قیافه این کتاب هم که من خریدم خیلی به دل می چسبه. کتاب صحافی کوچیکیه که تو جیب جا می شه و لبه صفحه هاش طلاییه. تازه کشف کردم که تعداد خیلی زیادی از کتاب های ادبیات کلاسیک به این صورت چاپ شده و من یه دفعه دلم خواست که دوباره از اول همه این کتاب ها رو بخونم. همه کلاسیک های نازنین و دوست داشتنی رو که هیچ جوره با زندگی غیر کلاسیک من تو یه کاسه جا نمی شن… دلم می خواد که همه رو دوباره از اول بخونم. امروز نشستم رو صندلی یه نفره تنبلیم کنار پنجره و شوفاژ . یه پتوی گرم آبی هم انداختم رو پام و در سکوت عظیم خونه کوچیکم دارم غرور و تعصب می خونم… چای می نوشم و از عالم اطرافم بی خبرم. و آخ که نمی دونین چه قدر لذت بخشه……
نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

….

من از اینکه اینجا بنویسم زیاد خوشم نمیاد . یه علتش اینه که نمی تونم شکل نوشته هامو تغییر بدم سر در نمیارم ازش. حالا……
بعد از مدتها تصمیم گرفتم تنهایی یه دو روزی در یه شهری بمونم مثلا سفر. از پنجشنبه اومدم اینجا برای کنگره. یهشنبه رو هم  به خودم مرخصی دادم و حالا مثلا اینجام. دیروز بعد از ظهر تو شهر راه رفتم. پامپلونا جای با مزه ایه. مرکز شهر یه سری خیابونهای باریک داره که دو طرفش ساختمونهای بلنده چند طبقه است. من اینجا یاد یه کتابی میوفتم که خیلی سال پیش وقتی دبیرستانی بودم می خوندم. اسمش پاردایانها بود و بین اسپانیا و فرانسه و ایتالیا می گذشت. قیافه این شهر منو برد به همون کتاب دوباره. بد نمی گذره. در کل ناراحت نیستم از اینکه تنها اینجام و نمی تونم با هیچ کس حرف بزنم چون هیچ کس انگلیسی بلد نیست. امروز هوا مثل اولای پاییز تو تهران بود. آفتابی اما خنک . باد تو برگ درختا می پیچید و من که تو پارک قدم می زدم برگها زیر پام خش خش می کردن. یاد گذشته افتادم . آدم یه دفعه نگاه می کنه می بینه چه قدر دور شده از همه چیز. از همه آدم هایی که یه زمانی همه روزهات رو با هاشون می گذروندی. احساس خوبی داره این به عقب فلش بک زدن ها. … باز من آدمای دیگه از کشورهای دیگه رو تو کنگره دیدم و دلم هوای رفتن کرده. دلم می خواست می شد برم یه شهر دیگه. یه کشور دیگه…. انگار این باد پاییزی به سرم هوای رفتن انداخته .. اما خیلی خوب می دونم که به این زودی ها نمی شه. دارم قول می دم که بمونم … لااقل یه 6 سال دیگه… ای کاش آزاد بودم که برم . بندی که به دست و پام خورده چیزیه که از درون خودم بر میاد نه به واسطه آدم های دور و اطرافم. تصمیمی که وقتی بچه بودم گرفتم نمیذاره که رها کنم و برم. باید بمونم و تمومش کنم. اما دلم می خواست مثل برگهای پاییزی می شد با باد برم یه شهر دیگه. یه زبان دیگه . یه خونه تاره. مردم دیگه. نمی دونم اگه من پاییز متولد نشده بودم هم این قدر دلم هوای رفتن می کرد؟
نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه